در این پست و ادامه آن به غرور و خودخواهی و خودمحوری خواهم پرداخت، اما باری دیگر لازم می دانم تاکید دوباره ای داشته باشم بر این نکته که نوشته هایم برگرفته از تجربه ای است که توسط سایر همدردان بهبود یافته ام به من منتقل گردیده و باعث گردید تا با شناخت بهتری از خودم، این شاخه اصلی بیماریم را بهتر دیده و با توکل به خداوند و ابزار انجمن، آنها را در جایگاه اصلی خود قرار دهم.

همانطور که در پست های پیشین به کرات از غرورها و خود محوریهای کاذب خود نوشتم، زمانی که پیام انجمن را شنیده و به جاده بهبودی وارد شدم، با افکاری آشفته و خسته آمده بودم تا راهکاری بیابم و بتوانم در ترک بمانم، اما با خود غرورها و خود محوریهایم را نیز اینطرف خط آورده بودم. یکی از نکاتی که همان اوایل، به من گوشزد شد، که تو دانسته های خود را نگه دار، بموقع از آنها استفاده خواهی کرد، اما فعلا" فقط گوش کن و بقول معروف پنبه ها را از گوشهایت بیرون آورده و در دهانت بگذار. اوایل پذیرفتنش برایم سنگین بود، چرا که هنوز غرور کاذب از درون فریاد می زد، تو همه چیز می دانی، از همه سرتر و مهمتری و . . . . .

لطفا با ادامه مطالب همراه باشید


این جمله، دومین ضربه به دیوار غرور کاذبم بود، در اولین مرحله، اعلام اینکه من به تنهائی نمی توانم از پس مشکل اعتیادم برآیم و نیازمند کمک و یاری هستم، اولین ضربه را زده بود. با آنکه واقعیت داشتند، اما من همچنان در پذیرفتنش، مشکل داشتم. شاید این نیز مشکلی مشابه باشد با سایر تازه واردان به انجمن و به همین دلیل است که در راهکار انجمن نیز که بصورت نوشته در اختیار هر عضو تازه وارد قرار می گیرد، نیز به نوعی به این موضوع اشاره شده : که اگر شما طالب آنچه که ما داریم، هستید و حاضرید برای بدست آوردنش کوشش کنید، در آنصورت آماده اید تا قدمهای خاصی را بردارید. اینها اصولی هستند که بهبودی ما را ممکن ساختند. بنابراین من، باید به راهکار آنانی که پیش از من طی مسیر کرده بودند، گوش فرا می دادم.

دوستانم مرا از خطرات این دشمن زیرک درونی، آگاه نموده، یادآوری کردند که اگر با غرور و خودمحوری بخواهی وارد این مسیر شوی، این نقص درونی، حتی اگر تو را به مصرف دوباره بازنگرداند، اجازه نخواهد داد تا به آرامشی که لازمه تداوم این راه است، دست یابی. آنان یادآور شدند که دروازه ورودی بهبودی، کوتاه است و تو باید خم شده، تا بتوانی از آن عبور کنی. با شروع تمرین صداقت با خود، دریافتم حق با آنان است. بیاد آوردم چگونه به صرف داشتن همین غرور کاذب و خود محوریهایم، ضربه خورده بودم.

شاخه های غرور و خود محوری که در خود شناختم عبارت بودند از :

۱ - توجه و تائید طلبی :

بیاد آوردم که در دوران گذشته، بدلیل بیگانگی با خودم، هرگز آن توجهی که نیاز داشتم به خود واقعیم داشته باشم، را نداشته و بدنبال آن بودم که این توجه را از دیگران بگیرم. همیشه می خواستم دیگران به من توجه کنند، دوستم داشته باشند. با خودم غریبه بودم، زیرا هرگز احساس واقعی خوبی در درونم نداشتم، در آن ایام اصلا" حاضر نبودم با احساسات واقعی خود روبرو شوم و همین امر باعث شد تا روز بروز از خود دور شده، برای برطرف کردن جای خالی آن، نیازمند توجه دیگران بودم تا با موافقت و تائید آنان، بخش تاریک درونیم را روشن کنم. بخوبی بخاطر دارم که تا بدان حد خود محوری در من ریشه دوانده بود که حتی اگر میهمان داشتیم و یا خود میهمان بودیم، زمانی که همسرم در آشپزخانه، سرگرم صحبت با فامیل و دوستان بود، با خود می اندیشیدم که در مورد من صحبت می کنند، گوئی که خداوند تنها یک مخلوق اصلی داشته و آن نیز من هستم که سایر مخلوقاتش هیچ سخنی ندارند، الا در مورد من.

این نقص، چیزی نبود که با شروع مصرف، در من شکل گرفته باشد. برای من اینطور نبود، بیاد دارم از همان کودکی چگونه در پی مطرح نمودن خود و جلب توجه گرفتن از خانواده و یا دوستانم بودم. مرحوم پدرم، بدلیل علاقه زیادی که به من داشت، مرا با اسامی مختلفی صدا می زد و من نه تنها از این مسئله ناراحت نمی شدم، خیلی هم کیف می کردم. در جمع دوستان، وقتی فوتبال بازی می کردیم و من موفق به گل زدن می شدم، شادمانیم بیشتر از آنکه از موفق بودنم باشد، از این بود که همه دوستان، نگاهشان به من است.

رفته رفته که بزرگتر می شدم، نوع توجه طلبی و تائید طلبی نیز همزمان با من رشد نمود. بیاد خاطره ای از دوران سربازی افتادم که امروز از بازگو کردن آن خجالت نمی کشم.

در دوران سربازی، به اتفاق عده ای از دوستان که در پادگان دیگری خدمت می کردند و توسط یکی از دوستان قدیمیم که او چند ماهی زودتر از من به سربازی رفته بود و توسط او با دیگران آشنا شده بودم، خانه ای اجاره کرده بودیم و با آنکه دوران خدمتم بسیار بسیار، راحت سپری می شد، با آنکه در آن ایام هنوز مصرف کننده نبودم اما در اوج تائید طلبی و توجه خواهی از دیگران بسر می بردم. روزی از پادگان برگشته و به خانه رسیدم، با قیافه ای ناراحت و درهم سلام کردم، دوستانم پرسیدند اتفاقی افتاده ؟ گفتم سرطان خون دارم و از بهداری پادگان بمن گفته اند نتیجه آزمایش خونت این است که سرطان داری. بندگان خدا شروع کردند به دلداری دادن و چقدر ناراحت بودند. ۲ هفته تمام، آنان سر کار بودند و باورشان شده بود که بزودی خواهم مرد، آنان در دل غمگین بودند و من در دل خوشحال، که این همه در جمع آنان عزیز شده و مورد توجه قرار گرفته ام. در آن ایام این دقیقا" چیزی بود که می خواستم داشته باشم و با دروغی که به ظاهر بسادگی مطرح شد، آن را بدست آوردم.

با شروع مصرف الکل (پست مروری بر گذشته ۱) و پس از آن مواد مخدر، به موادی آشنا شدم که با مصرفشان، یکی از تاثیراتی که در من می گذاشتند این بود که مرا به شخصی مبدل کند که می توانست با سخنان و رفتارش مورد تائید و توجه جمع قرار گیرد و من نیز که تشنه این مورد بودم، مواد را به عنوان راه حلی راحتتر برای رسیدن به این مقصود انتخاب کردم.(تاثیرات دیگر مصرف را در پست های گذشته به آنها اشاره نموده و هم مجددا" با نگاهی بازتر به آنها خواهم پرداخت.)

از همین زمان بود که دانستم من به چیزی فراتر، از بیرون نیاز دارم تا به من آرامش دهد. هر آنچه به من مربوط می شد از خوراک و پوشاک گرفته، تا تحصیل و دوست و خانواده، هیچ زمان در جایگاه واقعی خود از دیدگاه من قرار نگرفت و من با خودخواهی هایم، همواره انتظار بیشتر و بیشتری داشتم. اینها باعث گردید تا با نپذیرفتن هر آنچه که بود، با خودم، آرامش نداشته و خود واقعیم را دوست نداشته باشم.

از اینکه می دیدم درونم، سرشار از کمبود است و از ایجاد ارتباط انسانی و منطقی با خود و سپس جامعه بیرونم، روز بروز فاصله می گیرم، نیاز به مطرح بودن را در من زنده تر می نمود و همین عاملی بود تا به مرور رفتارم، آکنده از خود بزرگ بینی، خود مطرحی شود و تمام مدت در "خود" غوطه ور باشم و جامعه را بخشی از خود دانسته، فکر کنم مرکز دنیا هستم و همه چیز و همه کس بایستی حول من بچرخد و تصورم این باشد که هر آنچه در اطرافم در حال اتفاق است، بخاطر من است.

رفته، رفته در انجمن، آموختم که من تنها عضو کوچکی از قدرت بزرگتری هستم که جامعه مرا تشکیل می دهد، به من نوید داده شد، زمانی که شروع کرده به همراه عضو بزرگتر، حرکتی هماهنگ و هم سو نمایم، به معنای واقعی تری زندگی کرده و آنرا هر چه هست خواهم پذیرفت. آنگاه جای واقعی خود را به عنوان انسان در جامعه خواهم یافت و دیگر نیازی نخواهم داشت از خود تعریف کرده و یا منتظر تائید دیگران باشم. در آن هنگام، خودم، خود واقعیم را خواهم شناخت و آنرا هر چه هست دوست خواهم داشت. سرآغاز تغییر از سمت غرور به سمت تواضع و فروتنی آن است که خود را آنچه هستم، پذیرفته و لذا جای تمامی کمبودهای درونی، را خواهد گرفت. دیگر به جستجوی خواسته هائی از بیرون نخواهم بود، از مواد مصرفی گرفته تا تائید گرفتن و مورد توجه دیگران واقع شدن. راحت خواهم شد و اوج آرامش برای من در همین نکته است که به آنچه هستم و دارم، قانع شوم.

با توکل به خداوند و حمایت شما عزیزان، در پست بعد، شاخه دیگری از غرور و خودمحوری را دنبال خواهم نمود.

با دعای امروز، تا نوشته بعدی، حق نگهدارتان باد.

پروردگارا، مرا یاری کن تا با رها کردن وسوسه مطرح بودن و مورد تائید دیگران بودن، این پیوندهای خود با گذشته را پاره کنم.