اكثر ما متوجه شده بوديم كه اعتيادمان يك خودكشى تدريجى است. اما اعتياد، اين دشمن زيرك زندگى، قدرت انجام هر گونه اقدامى را از ما سلب كرده بود. در نهايت بسيارى از ما كارمان به زندان ها كشيده شد. بسيارى دست به دامن پزشكان، روان پزشكان و يا مذاهب شديم، اما هيچ يك از  آن ها براى حل مشكل ما كافى نبود. بيمارى ماهميشه يا دوباره عود مى‌كرد و يا بدتر می شد.

ما به دنبال كمك بوديم، امّا پيدا نكرديم. اكثر پزشكان از مسئله بغرنج ما چيزى سر در نمى‌آوردند و مى‌خواستند با تجويز دارو به ما كمك كنند. زنان، شوهران و  عزيزان مان هر چه داشتند به ما مى‌دادند و به اميد بهتر شدن و يا قطع مصرف ما، تمام انرژى خود را از دست مى‌دادند. سعى مى‌كرديم به جاى موادمخدر مصرفى، نوع ديگرى را جايگزين كنيم، اما اين كار فقط رنج ما را طولانى‌تر مى‌كرد. سعى كرديم مصرف خود را محدود و تفننى كنيم، ولى موفق نشديم. در واقع چيزى به نام معتاد تفننى وجود ندارد. بعضى از ما در مذاهب، فرقه‌ها و كليساها به دنبال جواب گشتيم. بعضى، با كوچ كردن و از شهرى به شهر ديگر رفتن، در فكر علاج بوديم و براى مشكلات خود، محيط زيست و شرايط زندگى را مقصر مى‌دانستيم اما اين رفتار تأييد طلبانه، بيش از گذشته ما را به عمق اعتياد سرنگون مى‌كرد. بعضى، ازدواج و طلاق يا فرار را امتحان كرديم، امّا هر كارى كه مى‌كرديم از بیماری خود رها نمى‌شديم تا عاقبت از روى ناچارى در معتادان‌گمنام به يكديگر پناه آورديم

 ما می دانیم بهترين وسيله بهبودى، يك معتاد در حال بهبودى است. ما بر روى بهبودى و احساسات خود متمركز مى‌شويم، نه كارهايى كه در گذشته كرده‌ايم. رفقا، اماكن وافكار سابق معمولاً تهديدى براى بهبودى ما هستند. ما احتياج به تغيير همبازى‌ها، زمين هاى بازى و اسباب‌هاى بازى خود داريم.